با فاطمه_ز حرف میزدیم.همکلاسی راهنماییم.بیشتر از درس و مدرسه.مهربونه :) بهم جزوه های یه قسمت فیزیک و شیمی و اینارو عکس داد وقتی گفتم دبیرکامل درس نداده :)
مامان میگه چ عجب از بین همکلاسیای راهنماییت فاطمه رو قبول داری. نمیدونم،شاید اگه باهاش بیشتر ارتباط داشتم الان قبولش نداشتم دیگه...
میدونی باید برای خودت دسته بندی کنی آدما رو.بعضیا رو فقط ب عنوان آشنا نگهشون داری.بعضیا دوست.بعضیا دوست خوب و نزدیکتز.بعضیا همکلاسی.رفیق هم یه دونه :)
بعضیا هم شاید اصن ارزش نداشته باشه بودنشون!
از حماقت خودم درباره فاطمه جیم حالم به هم میخوره :) همین...
الان که فکر میکنم مثلا فائزه رو هم دوست دارم.یا مثلا زهرا میم رو.ولی خب مثلا مریم! نه دیگه.بهتره همکلاسی بمونه فقط :)
آدمای دورو برم محدود و محدود تر میشن.شاید بهتر باشه...
مثلا الان هیچ کسی نیست ک نزدیک نزدیک باشه بهم.میدونی وقتی من دوری و دوستی رو برای زهرا و مرضیه ترجیح بدم نشون میده ک بهم نزدیک نبودن و نیستن! =)
نمیگم ناراضی ام.زهرا رو جای خود،مرضیه رو جای خود،الهه رو جای خود، دخترعموم رو جای خود دوست دارم.ولی هیشکی حتی مامانم هم نتونسته تاحالا بهم نزدیک باشه :)
نمیگم ناراضی ام.اتفاقا قبل تولدم بود که خیلی از بودنشون خوشحال بودم.یا حتی همین دیروز :)
ناراضی نیستم.اینا دوستای خوب من هستن.ولی بازم یه جای خالی هست.فقط برای یه نفره! کی؟!
الهه میگه بهم سخت میگیری خیلی.برا همین آدم میترسه یهو یه چیز بگه و خوشت نیاد =) من سخت نمیگیرم.اینم شخصیت منه دیگه.حتی شاید خیلی غیرمنطقی :)
حس میکنم خیلی پخش و پَلا نوشتم :) نتونستم دقیقا بگم چی.
(پخش و پَلا:پراکنده)
+فاطمه_ز رو گفتم چه آهنگی دوست داری.گفت همایون شجریان.دوتاشو فرستاد برام :)
آهای خبردار-هوای گریه
+دلم نمیخواد بخوابم.اما به کلاس 0 صبح دینی و به ریاضی 12 ظهر فکر میکنم!
به اینکه باید ریاضیارو بیشتر کار کنم... و نکردم!
دلم خواب نمیخواد اصلا...
+به این روزا فقط باید با دید بهتری نگاه کرد.همین :)
مثل اینکه خیلیارو نمیبینی ک بخوای تحملشون کنی :)
+آهنگ وب:21 روز بعد مهدی یراحی
+فکر نمیکردم کوییز ریاضی انقدر آسون باشه :/ اصن. سوالاش تکراری بود.دلم برا درس خوندن درست و حسابی تنگ شده.مثل وقتی ک تو راهنمایی درس میخوندیم.حتی برای اون آزمون پیشرفت تحصیلیا هم تنگه :) برای اینکه مرحله دوم ک نتایجش میومد ببینم میتونم برم مرحله سوم یا ن.بعد نتایج مرحله سوم ببینم چی شده؟! هر سه سال مرحله سوم هم تونستم برم بالا ولی فقط جشن منطقه.البته سال سوم جشن و هیچی نبود.فقط تقدیر نامه بود انگار :/ نرگس میگفت ی سال با دوستاش تا جشن ستارگان هم رفته :)
هرکدوم مارو ببینی ی روزی حوصله درس خوندن رو داشتیم و میخوندیم.اما الان :/
مثلا حیدر ریاضیش تو راهنمایی 20 بود.فرشته همیشه معدلش بالا بود.نرگس که اونطوری.بیتا تا پارسال بازم درس میخوند... ولی الان :/ پوووف :/
+همه چیز که تا اینجا خوب پیش رفت.چرا پس باید با دلشوره از چرت عصر بیدار بشم و ندونم چ مرگمه؟! ی چیزی هی تو دلم قل قل میکنه و میجوشه...
+امشب شب تولد امیرحسین عه.دیگه. داره این یه هفته پراز تولد هم تموم میشه.داره فروردین تموم میشه... :)
+پر میشم از خالی.دیگه نمیتونم شکل خودم باشم.
این اون فائزه ای نیست که 14 سالگیش بود....
دچار یه چندشخصیتی شدم که وقتی بهش فکر میکنم مغزم سوت میکشه
برچسب:
نویسنده: مهتاب رستگار