خرید بک لینک

این چند روز که ذهنم درگیرت بود هرکی رو میبینم مثل توعه...

حتی بچه کوچیکی که کنارمامانش نشسته بود.دیروز.

اول گفتم واااای چقد قیافه اش مث کوچیکی های توعه...

بعد که صداش زدند... فقط همین کم بود که بفهمم اسمش اسم توعه...

امروز تو بازار.دوباره تو... همش تو...

والیبال میبینم تو...

با بچه ها بازی میکنم تو...

من هنوز یادمه که میگفتی بچه ها ازت خوششون میاد.

هنوز یادمه عکسشو ک برام فرسادی.دوتا بچه کوچیک تو بغلت...

........

من هنوزم نتونستم فراموشت کنم.غیر دفعه اخر که اومدی.من دیگه داشتم کامل فراموشت میکردم ولی اومدی و...

تمام سال تحصیلی بودی تو ذهنم.الانم هستی...

با اینکه قول دادی ولی اگه میخونی بگو هستی یانه.بگو راست گفتی یانه.

من طاقتشو دارم :)

میدونی؟ولی واقعیتش دوست ندارم باشی.دوست ندارم بهت فکر کنم.دوست دارم آزاد باشم امانمیشه.حتی اگه نباشی هم نمیشه.نمیشه.نمیشه...

خیلی مسخره میشه اگه همه رو فقط برای خودم بنویسم و تو هیچ وقت نخونیشون :(

برچسب: نویسنده: مهتاب رستگار تاريخ: سه شنبه 11 تير 1398 ساعت: 18:52

صفحه بندی